مدح و شهادت حضرت علی اکبر علیهالسلام
بر زمین میایستی؛ از مـاه کمتر نیستی کیستی ای "نـام" در ابعـاد دفتر نیستی؟ کیستی با هـیچ مضـمونی برابر نیستی؟ کـیـسـتی گر مـعـنی الله اکــبر نـیـسـتی؟ ارباً اربایی چنان؛ گویا که اکبر نیستی؟ شعر نازل شد ولی دفتر به شک افتاده است مینویسم اکبر و جوهر به شک افتاده است آسمان، خورشید، ماه، اختر به شک افتاده است در میان معرکه لشکر به شک افتاده است کیستی تکـبـیر میگویی؟ پیـمبر نیستی؟ مرگ دارد با دم تـیغـت تـفـاهـم میکـند مرد جنگی با نگاهت دست و پا گم میکند جسم خود را بر زمین بیجان تجسم میکند ای که با هر اخم تو لشکر تلاطم میکند کیستی هو میکشی؟ ای مرد! حیدر نیستی؟! آمدی و وحـشت تـکـرار دارند از عـلی انتـظار ضـربـتی دشوار دارند از عـلی خاطراتی زخمی و خونبار دارند از علی این جـماعت کـینۀ بسیار دارند از عـلی کاش میگـفـتی امیر بدر و خیبر نیستی در نبردت یک نفر با قـصد قـربت آمده یک نفر در حسرت مشتی غـنیمت آمده یک نفـر دنـبـال اثـبـات شـجـاعـت آمده یک نفر هم از سر بغض و حسادت آمده آمـده ثـابت کـنـد آنـقـدر محـشـر نیـستی تاختی و دست و پا از تن جدا کردی و بعد هر کس آمد تیغ را در سینه جا کردی و بعد پشت هم صد جسم را بیجان رها کردی و بعد پیش چشم کورشان محشر به پا کردی و بعد بر دهانش زد هر آنکس گفت حیدر نیستی باد زد در دشت؛ کاغذهای دفتر شد تنت جای ثبت یـادگـاریهای لشکـر شد تنت چند لحظه طی شد و یک شکل دیگر شد تنت کم شد و هی کم شد و؛ آنقدر کمتر شد تنت- من به شک افتادهام آیا تو اصغر نیستی؟ |